لیلا حاتمی

عکس، خبر و مطلب از لیلا حاتمی

  • افزودن سایز متن
  • سایز پیش فرض متن
  • کاهش سایز متن
صفحه اصلی

قیافۀ شما برای من آشناست!

نامه الکترونیک چاپ PDF

لیلا حاتمی، داستایفسکی، مانی حقیقی و یک ناشناس در سالن میلاد

حبیبه جعفریان

لیلا حاتمی

۱. این بار دیگر مطمئن شدم. وقتی بعد از تمام شدن برف روی کاج‌ها، در حالی که داشتم توی سالن میلاد یک‌طرفه می‌رفتم ناگهان دیدمش، مطمئن شدم او یکی از آنهاست. یکی از زن‌هایی که فقط داستایفسکی بلد بود خلق‌شان کند با کیفیتی غیرزمینی و در عین حال جوری که انگار از خود آتش، آب، باد و خاک ساخته شده‌اند. از خودِ زمین. به نظرم لیلا حاتمی شبیه زن‌های داستایفسکی است. توی شلوغی و رنگارنگی سالن در حد یک فریم می‌بینمش. از روبه‌رو. یک حالت پریشانی دارد. پوستش بی‌آرایش و رنگ‌پریده است و دور چشم‌هایش یک طوق سرخ کمرنگ افتاده. مثل این که گریه کرده. مطمئنم یک چیزی در او یا اجدادش به سن‌پترزبورگ می‌رسد. به رنج. به برف و به پل‌های خیلی خلوتی که که از بس سر تا ته‌شان را مه پر کرده، انگار توی خلأ و روی هیچی بنا شده‌اند و یک نیمکت نیمدار با یک چراغ گاز باریک بلند کنار همه‌شان هست و یکی از آن زن‌های مالیخولیایی داستایفسکی روی آنها به انتظار فاجعه یا معجزه‌ای نشسته. از کنار لیلا رد می‌شوم. به‌ش زل می‌زنم -لیلا حاتمی تنها بازیگری است که وقتی می‌بینمش به‌ش زل می‌زنم. او هم زل می‌زند. در نگاهش مخلوطی غیر قابل درک هست. انگار هم می‌خواهد به جا بیاوری‌اش و با انگشت نشانش بدهی، هم به روی خودت نیاوری‌اش و ازش پرهیز کنی.

۲. به کفش‌هایم نگاه می‌کنم. اصلاً مناسب چنین روزی و چنین برفی نیستند. موکت سبز و سنگ‌هایی که بین درزهای‌شان علف سبز شده تمام که می‌شود و می‌رسیم به پله‌های مرمرینِ منتهی به ناهارخوری، وضع بدتر هم می‌شود. برف‌ها روی این سنگ‌ها بازی‌بازی می‌کنند، کفش‌های ما هم روی این برف‌ها. یاد پاتیناژ می‌افتم که عاشقش هستم و یاد روس‌ها که در آن استادند و یاد لیلا حاتمی. صدایی از پشت سرم می‌آید که به همراهش دارد می‌گوید: «آن... که این ایده را برای غذاخوری داده باید فکر این روزهایش را هم می‌کرد». لازم نیست برگردم. صدا را می‌شناسم. بم و بلند است با رگۀ خیلی خفیفی از لهجۀ دامغانی، که قطعاً فقط چون پدرم اهل آنجاست می‌توانم آن را در این کلمات که با اعتمادبه‌نفس تمام و به فارسیِ سلیسی ادا می‌شوند تشخیص بدهم. صدا ادامه می‌دهد: «عقل که نباشد جان در عذاب است» و در ادامه، لابد خطاب به جوانکی که برف‌ها را پارو می‌کرد و من هم از کنارش رد شدم: «اینجا را بزن! اینجا خیلی خطرناکه!» توی طرزی که «نا»ی خطرناک را ادا می‌کند زنگ خفیف آن لحن دامغانی دوباره به گوشم می‌آید و خنده‌ام می‌گیرد. نمی‌دانم چرا یاد فیلم آلمای اکبر صادقی می‌افتم که آقای بمِ بلندِ دامغانی در آن نقش یک افسر خفن خوش‌تیپ روس را بازی می‌کرد -اگر اشتباه نکنم. همان سال‌های دبیرستان بود که همه‌چیز از جمله گزارش پشت صحنۀ فیلم اکبر صادقی را در مجلۀ فیلم دیوانه‌وار می‌خواندیم و می‌بلعیدیم و افسر روسش را از تلویزیون ۱۴ اینچ توشیبامان می‌شناختیم که یک شبی در هفته برنامه‌ای به اسم «سینمای اندیشه» را اجرا می‌کرد. شاید دامغان و روسیه هم جایی به هم می‌رسند. مثل لیلا و سن‌پترزبورگ؛ در مه غلیظی که از آن بالا لابه‌لای همه‌چیز پیچیده و مالیخولیایی که در آن هست همه‌چیز ممکن به نظر می‌رسد. از ناهارخوری که بیرون می‌آیم حواسم به زمین است که سُر نخورم، ولی از حس سنگینی یک نگاه سرم را بالا می‌آورم. زنی که دارد از روبه‌رویم می‌آید خیره‌خیره نگاهم می‌کند. چشم‌های سبز درشت گودرفته دارد با گونه‌های برجسته و رنگ‌پریده. در نگاهش جدیت و غم هست. همۀ اینها برایم خیلی آشناست. مطمئنم یک جایی او را دیده‌ام.

۳. موهایش را با سرانگشت‌هایش می‌دهد زیر روسری. روی صندلی جابه‌جا می‌شود و چشم‌هایش که برقی دارند به خاطر لبخندش کمی جمع می‌شوند. می‌گوید: «خب زن‌ها اصلاً این‌طوری‌اند دیگه. اگه کار دیگه‌ای می‌کرد عجیب بود». سکوتِ مانی حقیقی. لیلا ادامه می‌دهد: «مثلاً می‌گن اگه دوست داری بری فلان مهمونی، خب برو! ولی منظورشون درواقع اینه که نرو و وقتی مرده می‌ره، باهاش قهر می‌کنن. برای من این خیلی رفتار طبیعی و آشناییه. لیلای فیلم لیلا هم همین کارو می‌کنه. اصلاً زنانگی همینه». حقیقی می‌پرسد: «کلِ واقعیت زنانه همینه به نظرتون؟» لیلا لبخند می‌زند، برق چشم‌هایش وقتی لبخند می‌زند جوری است که انگار می‌تواند از پرده عبور کند و به آدم کمک کند که توی تاریکی سالن ساعتش یا صورت بغل‌دستی‌اش را ببیند. من اما مانی حقیقی را می‌بینم که دارد یواشکی مثل دزدها از دری که کنار پرده است می‌آید تو. نگاهی به آدم‌ها و صندلی‌ها می‌اندازد و آرام‌آرام می‌رود به سمت ته سالن. شاید آمده ببیند با شروع فیلم عطاران چقدر آدم مانده‌اند و او را به عطاران نفروخته‌اند! پیش از ظهر دیدم که دارد این را به امیررضا کوهستانی می‌گوید و هرهر می‌خندد. دوربین روی صورت مهرجویی است که دارد می‌گوید من آدم‌ها را بر اساس شخصیت خودشان برای یک نقشی انتخاب می‌کنم. این وقتی خودش این‌طوری است، می‌تواند این نقش را هم بازی کند. کات می‌شود به حمیدرضا صدر: لیلا یک بازی خطرناک را شروع می‌کند. خودش هم می‌داند که دارد با آتش بازی می‌کند ولی ادامه می‌دهد. کلوزآپ لیلا توی صندلی عقب اُپلِ رضا که در جواب خواهرشوهرش [عمه شمسی] که نظرش را دربارۀ هووی آینده‌اش می‌پرسد، می‌گوید: «دختر خیلی خوبی بود». توی نگاهش و صدایش هم‌زمان غم و بی‌رحمی هست. اندوه و شیطنت هست. یاد آناستازیا فیلیپوونای ابله می‌افتم. زنی که نمی‌توانستی تصمیم بگیری معصوم‌تر است یا مرگ‌بارتر؟ کودک‌تر است یا زن‌تر؟ زیباتر است یا دوست‌داشتنی‌تر؟شاید همۀ نکته در همین است. در این که نمی‌توانی درباره‌اش تصمیم بگیری. چیزهایی که نمی‌توانی درباره‌شان تصمیم بگیری معمولاً پیچیده‌اند. متفاوت‌اند و معمولاً یک جوری هستند که به خاطرشان پای مفاهیم اساسی بشری می‌آید وسط. پای غریزه، پای عقل، تاریخ و اخلاق. زنی که توی آینۀ دستشویی دارد شال قرمزش را دور صورتش کیپ می‌کند از همان توی آینه رو به دوستش که منتظر اوست می‌گوید: «اون تیکۀ لیلاش چقدر خوب بود! که به جای افتخاری، باخ گذاشت» و می‌خندد. بعد همان‌طور که دارد چادرش را روی شالش میزان می‌کند ادامه می‌دهد: «حیف که این مانی حقیقی اخلاق نداره وگرنه آدم می‌رفت ازش تشکر می‌کرد». از پله‌ها که بالا می‌آیم مانی حقیقی را می‌بینم. دورش خلوت شده ولی قبل از اینکه بتوانم بروم به طرفش و با این که اخلاق ندارد به‌ش بگویم مستند مهرجویی خیلی چسبید، دوباره آن چشم‌های سبز گودرفته را می‌بینم که به‌م خیره شده. من هم به‌ش خیره می‌شوم. دارد با تلفن حرف می‌زند. لعنتی! کجا او را دیده‌ام؟ به حد مرگ برایم آشناست و انگار مطمئنم تا دم مرگ هم یادم نخواهد آمد کجا او را دیده‌ام.

۴. «شما که این‌قدر به اشیا اهمیت می‌دین، به در و پنجره و سطل آشغال اهمیت می‌دین، آدم‌ها هیچ ارزشی براتون ندارن؟ روح آدما هیچی نیست براتون؟ خودتونو همین‌جوری یه‌هو تالاپی می‌ندازین وسط اتاق خواب آدما؟ آره؟ تو به چه حقی به وسایل خونۀ من دست زدی؟ از نظر فانگ‌شوی این ایرادی نداره؟ تعادل چیزی به هم نمی‌خوره؟...» دوربین زل زده به این چشم‌های عجیب که حتی زیاد درشت هم نیستند، ولی حجم ناباورانه‌ای از احساسات متضاد بشری را می‌توانند در خودشان جا بدهند و وقتی صاحب‌شان می‌گوید: «تالاپی خودتون رو می‌ندازین وسط اتاق خواب آدما» از گوشۀ یکی‌شان یک باریکۀ شفاف اشک می‌آید پایین که قبل از این که حتی به چانه برسد می‌خشکد. چون حجم آزردگی او را می‌توانی در حرکت عضلات گونه‌هایش ببینی و در تحکمِ تیغۀ بینی‌اش که انگار با تیزی استخوانی‌اش وظیفۀ انتقال خشم زنانۀ او را بر عهده دارد و آن طوق سرخ دور چشم‌ها که قادر است از هر دیالوگی، حتی در یک جشن نارنجیِ خل‌خلیِ عجیب، رنجی عظیم بیافریند. به اشک ریختن چه نیازی هست؟ با خودم فکر می‌کنم حتی اگر همۀ فیلم‌های امسال هم دربارۀ خیانت بودند، باز این تنها سکانس آتش‌بازی لیلا با خشم و عشق زنانه می‌توانست با همۀ آنها برابری کند. یک جور کیفیت کهن‌الگویی در آن بازی و آن صورت بود. شاید هر زنی در هر مختصات مکانی و زمانی‌ای بخواهد به زن دیگری بگوید: «چرا زندگی مرا به لجن کشیدی؟» همین‌طور بگوید و همین‌طور خشم بورزد و همین‌طور اشک بریزد و همین‌طور با نگاه خیره‌اش وجدان آدم را سوراخ کند.

۵. شوهرش را دوست ندارد یا شاید دیگر دوست ندارد یا شاید حتی نمی‌داند دوست دارد یا ندارد، اما او را هم دوست ندارد؛ مردی که در بچگی او توی تفرش زیر پنجره‌اش آواز خوانده و بعد رفته و یک جایی برای خودش کسی شده. نه. او این غریبۀ شیک‌پوش کمی مکانیکی را هیچ‌وقت دوست نداشته است. پسرک قصۀ او کسی است که مرده است، از عشق او مرده است. این را با لبخند رضایت و اغواگری‌ای می‌گوید و دوباره می‌شود یکی از همان زن‌های سادومازوخیست داستایفسکی‌وار که نمی‌توانی تصمیمت را درباره‌شان بگیری. نه. او هیچ‌وقت عاشق این غریبه نبوده است یا عاشق شوهرش. شاید عاشق خودش بوده است یا شاید نمی‌داند عاشق کی بوده یا می‌توانسته باشد. دربارۀ او این درست‌تر است. او عاشق چیزی است که آن را نمی‌داند و نمی‌شناسد. زنی است ندانم‌کار و گیج که هیچ‌وقت نمی‌توانسته مال کسی باشد و با این حال آشناست، برای همه که می‌دانند زمانی او را جایی دیده‌اند. قبل از شروع پلۀ آخر وقتی هنوز چراغ‌ها روشن بودند، زنی که شاید ۵۰ساله می‌زد و دقیقاً یک مامانِ مهربان خانواده که آدم صبح‌های زود توی صف نان سنگک ممکن است ببیند، آرام‌آرام توی ردیفی که لیلا حاتمی و علی مصفا نشسته بودند پیش آمد تا رسید جلوی صندلی لیلا. بعد یک دوربین ۲۰۰هزار تومنی سایبرشات سونی از زیر چادرش درآورد و با لیلا شروع کردند با هم حرف زدن. من آن‌قدر نزدیک نبودم که حرف‌هایشان را بشنوم. فقط می‌دیدم که زن کم‌کم دوربینش را میزان می‌کند، در حالی که در فاصلۀ ۵۰سانتی‌متری لیلاست و زانوهایشان به هم می‌خورد و هی از او عکس می‌گیرد و لیلا به حالت نیم‌خیز و تکیه‌نداده همین‌طوری رو به دوربین زن دارد یک چیزهایی می‌گوید، به جای این که ساکت باشد یا تکیه بدهد و ژست عکس بگیرد؛ مثل آدم. مثل یک ستارۀ واقعی. نه، او هیچ‌کدام اینها نیست. یک‌جور کیفیت goddessای دارد. از اینهایی که متعلق به هیچ‌کس و هیچ‌جا نیستند. از اینهایی که به حد مرگ برایت آشنایند و هیچ‌وقت هم یادت نخواهد آمد آنها را کجا دیده‌ای؟ پلۀ آخرِ نزدیک به خروجی را که بالا می‌آیم و می‌رسم به روشناییِ بیرون سالن تلفنم زنگ می‌زند. خواهرم است. می‌گوید: «اومدی بیرون؟ ببین! تو یادته اسم اون فیلمه چی بود؟ اون که یه پیرمردی توش بود که به‌ش می‌گفتن امپراتور و هر جا می‌رسید تف می‌کرد و وقتی عروسش به خاطر این باهاش دعوا می‌کرد، می‌گفت چقدر زمانای قدیم خوب بود، هنوز میکروب اختراع نشده بود، آدم می‌تونست هرجا دلش می‌خواست تف کنه؟» می‌گویم: «خیلی آشناس ولی یادم نمی‌آد. برا چی می‌خوای؟» و دوباره آن زن را می‌بینم که دارد از روبه‌رویم می‌آید. این بار همین‌طور که خیره‌خیره نگاهم می‌کند و رد می‌شود، نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و با صدای زمزمه‌واری، انگار دارد با خودش حرف می‌زند، می‌گوید: «چقدر قیافۀ تو برای من آشناست!» من گوشی را به سختی زیر گوشم جابه‌جا می‌کنم و یواش به‌ش می‌گویم: «قیافۀ تو هم برای من» و رد می‌شوم. خواهرم می‌گوید: «چی؟» می‌گویم: «هیچی. با تو نبودم». نمی‌دانم چرا مطمئنم زن بعد از اینکه صبر نکردم حرفش را ادامه بدهد مرا یادش آمده، ولی می‌دانم بعید است من هیچ‌وقت یادم بیاید او را کجا دیده‌ام. این‌طوری بهتر هم هست. با خودم فکر می‌کنم شاید همۀ نکته‌اش در همین است. همین که وقتی گریه می‌کند به حد مرگ برایمان آشناست. وقتی می‌خندد، وقتی جیغ می‌زند، وقتی خیره می‌شود و وقتی سکوت می‌کند... به حد مرگ برایمان آشناست، اما هیچ‌وقت هم یادمان نخواهد آمد او را کجا دیده‌ایم. این خصوصیت هنرمند است. خصوصیت تصویری است که در ذهن آدم می‌ماند.

لیلا حاتمی

منبع: مجلۀ سینمایی ۲۴، شمارۀ ۲۶، فروردین ۱۳۹۱

 

نظرات 

 
+20 ارزشامیر موسوی پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ، ساعت ۱۴:۵۱
زیبایی یک زن در این است که درخشان نباشد ولی "بتواند" بدرخشد , جذاب نباشد ولی " بتواند " جذب کند ، ساکت باشد ولی "بتواند" مرد را به آواز وا دارد و در حین سادگی "بتواند" دل را بلرزاند , زن می تواند زیبا باشد.
"امیر موسوی"
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
+4 بهترين هاسعيد يكشنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ ، ساعت ۱۶:۱۱
شما از نظر من بهتريني

من با اينكه از نزديك شما را نديده ام ولي چون شبيه خواهرم هستي تو را دوست دارم
و وقتي دلم براي خواهرم تنگ ميشه فيلمهاي تو را مي بينم
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
+4 بهترين هاسعيد يكشنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ ، ساعت ۱۶:۵۷
سلام

از اينكه اين متن را براي شما مي نويسم احساس آرامش خاطر به من دست ميدهد
چون شما شباهت زيادی به خواهر من داريد ولي افسوس كه اون در قيد حيات نيست وقتي دلم براش تنگ ميشه فيلمهاي شما را مي بينم
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
0 پاسخ: قیافۀ شما برای من آشناست!حمید گلمنج يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ، ساعت ۱۷:۱۲
برای من هم اشناست
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 

افزودن نظر






کد امنیتی
بازنشانی

قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی